تبليغاتX
ستایش

ستایش

زلیخاه زندگی تو

من هنوزم گیجم،،،گیج همه ی مهربانی هایت ،صاف وساده بودنت،،،،،می دانی:

رابطه اگر راهش دورباشد،تلاش مضاعف می خواهدوخلاقیت صدچندان.فضاوزمان که یکی نباشد باید فضابسازی.باید توهم کنی،حواست به وضع هوا باشد،که کی بخوابد و کی بیدار شود.

دیگرلمس نیست،نگاه نیست،تو هستی وسی ودو حرف و کلماتی که باید بدانی کلمات تواند.

بایدبدانی کدام حرف ،کدام کلمه تب تو را نشان میدهد.کدام کلمه نیازت را.

سکوت خطرناک است.نگاهت نیست که معنایش کند.دستانت نیست که آتش بزند بر تنش..باید بدانی جملاتت را کجا شروع کنی و کجا تمام کنی.

تو می مانی و عشق بازی و سی و دو حرف ؛با تنی با تشنگی مدام.

اما زمانی هست که تنها کاری که می شود کرد این است که سر بر سینه ات گذاشت و سکوت کرد.لعنت به این همه دوری ،وقتی این همه بغلت را می خواهم الان؛وهیچ چیز تسکینم نمی دهد.

سر که می گذاشتم روی سینه ات زمان بین ظهرتا عصر متوقف می شد.عقربه هاروی 12 می ماندو دیگر هیچکس حرفی از انتهای دنیا نمی زد.

همه چیز همان جا بود.روی سینه ی تو تا لب های من.

هنوز وقت این حرف ها نیست.می ترسم وقتی تو هستی،از این عقربه ها می ترسم.

اصلاوقتی تو هستی همه چیزبوی دیگر دارد.از آن بوهاکه همیشه یاد آدم می ماند.

چقدر می میرم،چقدر می میرم برای این بودن که هیچ چیزاز بودنت به من نمی رسد.

من تشنه ام از دیشب با یک بغض غریب که تو باشیو نگاهم کنی که تو چه می دانی حال مرا؟

که من نشسته اماینجا و نگاه می کنم به تو که نیستی.به تنهایی ام که هجوم می آورد،آوار می شود.

من دلم تو را می خواهد .همان آدمی که بلد باشد به دیوانه بازی هایم ،به سادگی هایم بخندد

با من بیاید روی پشت بام خانه بایستدتا خل خلی ترین عکس های 2نفره دنیا را بگیریم

یک آدمی که بلد باشدسرحالم بیاورد.یک آدمی که بداند،کی ، کجا مراباید ببرد.که یک آدمی که بداند مرا.

یک آدمی که دوست دارد به من بگوید که تو خنگولی هستی که لنگه اش توی تمام دنیاپیدا نمی شود.

 که دلم یک آدمی را بخواهدکه دلگیر که می شود از من،تنبیه کندبه سی و هفت بوسه پشت هم بی وقفه.......

پی نوشت:خداوندگاهی انتقام می گیرد

خداوندگاهی انتقام آن همه دوست داشتنمان را می گیرد.

خداوند گاهی انتقام می گیرداز کسانی که دوستشان داشتیم

.
+ نوشته شده در  90/11/17ساعت 15  توسط ستایش  | 

از برکات ماه محرم

 این دهه ی محرمی آدما که چاق میشن هیچ

گربه ها هم شکمشون سیر شده با یه قریواش به ماتحتشون

 با کلی قیافه ونازوچشم و ابرو از کنارت رد میشن.

(فلان فلان شده های زاغول)

 

 

+ نوشته شده در  90/09/18ساعت 9  توسط ستایش  | 

این نیز بگذرد...

وقتی هیجان زده باشی و خسته و زیر بارِ کار و استرس ِ دانشگاه و اینها، حس ِ له شدن داشته باشی ، عصبانی می شوی و نتیجه اش می شود ...... آنوقت حالا باید بیایی و اعتراف کنی که :

" دلم تنگ شده بود . خیلی زیاد. هرکس نداند خودم خوب می دانم که چقدر پستهای این وبلاگ شکل ِ روزهای ِزندگیم بودند. هر از گاهی که به آرشیوش نگاهی می اندازم دلم به اندازه همه ی آن خاطره ها می گیرد . من اینجا شکل خودم بودم (هستم ؟) ، ادعایی نبوده و نیست ،. دوست دارم هین جا باشم و بنویسم . مثل گذشته ها . چکار کنم ؟ نمی توانم گذشته ای را که برایم عزیز بوده رها کنم .... ،حالا اوضاع هم کمی آرامتر شده . نه اینکه خوب ِ خوب ، ولی خدا را شکر ...مسیر دیگری رقم خورد و راهم را عوض کرد . راهی که برایش زحمت کمشیده بودم و یک دوره فرسایشی ِ پراسترس را گذرانده بودم  . خود ِ خدا خواست اینبار ... و من فقط هرچه او پیش آورد پذیرفتم .

1-اگر از حال ما می پرسید زیر حجم سنگینی از کتاب و مقاله ها (اکثراً نخوانده!) که روز به روز هم تعدادشان زیادتر می شود در حال دفن شدنم! تکنولوژی پیشرفت کرده و الان به جای کتاب های سنگین و رنگارنگ سنتی ٬ علم شده ebook و میریزیم توی این سی دی ها و دی وی دی های کوچک و همه جا با خودمان می بریم! اگر ازین راهزنانی که به امام محمد غزالی حمله کردند و یک چیزی گفتند در این مایه ها که " همه علمت اینه؟ تو کتابا؟ متاسفیم برات!" و کتابهایش را آتش زدند  امروزه هم بودند دیگر راهزن ها نمی توانستند ازین جمله های شیک بگویند! ولی یک چیزی این وسط کم شده...اون لذتی که در کتاب دست گرفتن و ورق زدن و مخصوصا!  زیر جمله ها خط کشیدن بود را دیگر در این حالت نداری...گاهی به شدت هوس می کنم دور جمله ای خط بکشم.. هرچند تکنولوژی جدید این مشکلات را هم تا حدودی حل کرده و اگر پول حسابی خرج کنید با قلم نوری ها می شود خط خطی کرد ولی نه...باز هم هیچی مثل لم دادن روی کاناپه و کتاب دست گرفتن نمی شود...

2-زندگی به شدت در حال گذره و تو اصلا نمی دانی چه خواب و خیالهایی برایت دیده و کجا قرار است برود... ولی تلاشت را می کنی که جای خوبی باشد ! بقیه اش مهم نیست...فقط مهم اینجاست که وقتی بعداً نشستی نگاه کردی به گذشته ، با خودت بگی" من همه تلاشمو کردم"...

3-ممنون از رفقای انگشت شماری که سراغم را گرفتند .همین



+ نوشته شده در  90/08/23ساعت 9  توسط ستایش  | 

این ویرانه هم یـــــــــــــــــــــک ساله شد...


+ نوشته شده در  90/07/07ساعت 15  توسط ستایش 

هیچ وقت فکر نکردی که زن هم می تواند بخار شود

هر قدر که سرد باشی

زنی که بخارشود

آزادتر از هر پیوندوقانونی است

آزادتر از "دوست دارم"

آزادتر از منی که دیده بودی

آزادتر از آنکه بماند

انگار نقطه ندارد این سرگذشت.همه اش تکرار است و تکرار و تکرار...

وبا هر تکراری تکه ای از من کنده می شود،نیست می شود.

جایش،زخمش،دردش تا آخر بر جای می ماند.

با بغض فروخورده سکوت می کنم ومعلق از طنابی که کشیده شده تکان تکان می خورم.

تمامی قصه ام در یک شب تابستانی به" اتمام "رسید.


+ نوشته شده در  90/07/03ساعت 10  توسط ستایش  | 

؟؟؟

هميشه براي من يه سوال بزرگ وجود داشته:چطور ميشه فهميد يك احساس، يك علاقه، و مهم تر از همه يك عشق درسته، سالمه،مثبته؟يعني يه عشق واقعيه.

يعني ميخوام بپرسم خلايق! وقتي آدميزاد تو يه رابطه عاطفي قرار مي گيره چطوري بايد فهميد رابطه درستيه؟ درست يعني اينكه انسان پيشرفت روحي -حسي- عاطفي تو خودش ببينه.خيلي حرف غير عادي ميزنم؟ دوستم كه ميگه: هي!كجايي بابا! دلت خوشه ها! همين كه طرف شر درست نكنه، اعصاب آدمو نريزه به هم كافيه. پيشرفت ميشرفت نخواستيم حالا!

به اختلاف داشتن يا نداشتن نيست . درست تر بگم،صرف وجود اختلاف يا عدم وجود اختلاف! دليلي واسه حس خوب يا بدمون از يه رابطه نبايد باشه. ميشناسم كساني رو كه اختلاف فكري با هم دارن ولي هردو با علاقه تمام به دوستيشون(يا زندگيشون) ادامه مي دن.به اختلاف داشتن يا نداشتن نيست.گمانم به اينه كه آدم حس خوبي از بودن با طرف مقابل داشته باشه.اون حس خوب آدم موندگار بكنه.

خوب ،حالا اصل دغدغه من همينجا بوده هميشه. اون حس خوبه چيه؟ چه نوعيه؟ چه چيزي باعث وجودش شده؟چه جنسيه؟

سعي كردم به اطرافيانم نگاه كنم و اون حس روپيدا كنم.ولي ...

اكثر آدما وقتي داخل يك رابطه عاطفي هستن به اينكه طرف مقابلشون هموني كه بايد باشه هست يا نه فكر نمي كنن.يعني در حقيقت مي ترسن كه فكر كنن. يه جاي ذهنشون درگيرن ولي مي ترسن به فكراشون ميدون بدن. چون مي ترسن نتيجه فكراشون به نفعشون نباشه. چون از جدايي مي ترسن. ازينكه رابطه اي كه جند ماه يا سالي ازش گذشته به آخر برسه هراس دارن. اكثرن ترجيح مي دن با هميني كه هست بسازن تا تنها نباشن.همه ي مشكلات،فاصله ها ، حس هاي بد رو مي بينن ولي باز هم ترجيح مي دن بسازن، غرغرهاشونو ته ذهنشون قايم مي كنن ولي همون رابطه رو ادامه مي دن، حتي دوستي رو گسترش مي دن ازدواج مي كنن به اين اميد كه يه روز درست مي شه همه چيز، يه روز طرف مي شه هموني كه من مي خوام.چرا؟ چون از تنهايي مي ترسيم.

خوب اين آدماي دوروبر من كه اينجورين . يه رابطه عاطفي رو به هر قيمتي مي خوان حفظ كنن، پس خيلي انتظار زياديه كه از حس هاي خوب و بدشون بخوام بپرسم!

اینم یه جا خوندم که یادم نیس:

از سه سالگي تا چهل و سه سالگي در راه باقي ماندم، به اميد بازگشت به خانه كه گاه به صورتي معجزه آسا صورت پذيرفته است.اين همان چيزي است كه آن را عشق مي نامم. اين شيوه من است براي آنكه عشق را بدون خطا بازشناسم:عشق هنگامي است كه كسي شما را به خانه باز مي آورد، آنگاه كه روح به تن باز مي آيد، در حالي كه از فرط سالها غيبت فرسوده شده است.

+ نوشته شده در  90/06/17ساعت 10  توسط ستایش  | 

باور کن...

خوشحالم؛از اینکه یاد گرفته ام آنقدر به آدم ها نزدیک شوم که ارزشم وارزش آنها حفظ شود.

آنقدر که خود رابطه اجازه می دهد.نه اینکه خیلی ارادی وبا چرتکه ظرفیت آدم ها و روابطم

رامحاسبه کنم ها.نـــــه نــــــه!!!!!!

به طبیعت رابطه ودل خودم اجازه می دهم آنقدر که جاهست جلو ببرند.

اماخودم را یا آدم هایا رابطه هارا هل نمی دهم.می گذارم روابطم سیر طبیعی خودش را طی کند.

خوشم می آید از اینکه یادگرفته ام حرف بزنم.با اعتماد به نفس خواسته هایم را به طرف مقابلم بگویم.

رنج هایش را در دل نگه ندارم تاازسوءتفاهم کوچکی یک مساله بزرگ بسازم وفرصت بدهم

خواسته هایم را بفهمند.خواسته هایشان را بگویند وبا هم برای نگه داشتن رابطه مان سعی کنیم.

خوشم می آید از اینکه حالاگاهی به راحتی می توانم وگاهی خودم را مجبور می کنم تا

خودسانسوری را کنار بگذارم.

احساساتی را که آدم های اطرافم،آنهایی که خیلی دوسشان دارم؛

(خیلی ها بیشترازاون  چیزی که بتونن تصورش کنن)درمن برمی انگیزند به زبان آورم.

دلتنگی و حتی نیازهایم را.

نمی ترسم از اینکه طرف مقابل من؛به ابراز احساسات من به روش من جواب ندهد.

نمی ترسم ؛اگر آغوشی را برای کسی گشودم خالی بماند.

لذت می برم از اینکه می دانم من احساسم را به فعل رسانده ام.

نوشتن این پست یادم آورد؛که چقدر براساس خط قرمزهایی که دیگران برایم می کشیدند


به شکل احمقانه ای شبیه پیله شده بودند و چقدر می توانستم......

دیشب به این فکر می کردم اگر کسی از اون وری ها میومد وبا ضمانت بهم اطمینان

می داد که تا یک هفته یا یک ماه بیشتر زنده نخواهم بود،چه غلطایی که نمی کردم

.یعنی اصلن فقط غلط می کردم.

ودرست هارو می ذاشتم واسه اونایی که می خوان زیاد زنده باشن.

پی نوشت:دیشب مطمئن شدم برای دوست داشتن آدم هاتنها شنیدن صدایشان هم انگار کافیست.

انگار که بغلش کرده باشم ؛انگار که بوسیده باشمش؛انگارخیالم راحت و آغوشم گرم بود.

(الزاما جنس موافق یا مخالف ندارد)


علی کوچولو-- یه عالمه حس خوب


+ نوشته شده در  90/05/20ساعت 15  توسط ستایش  | 

خدا شانس بده...

باز هم ماه رمضان آمد و تلويزيون جمهوري اسلامي پرمیشود از دخترهاي چادريِ خوشگل

و خوش سرو  زبان و حق طلب و عاقل و مهربان و خانواده دوست!!!!

با هوارتا خواستگار خوش برو رو ي خيلي مايه دار وخيلي خیلی عاشق كه هر چه دخترك

برايش ناز مي كند،بر سرش داد مي كشد، حرفهاي كلفت نثارش مي كند


  اصلاً اصلاً ،خم به ابرو نمي آورد و عاشق تر مي شود!

+ نوشته شده در  90/05/08ساعت 16  توسط ستایش  | 

همینم که هستم!

از بچگی قدرت حفظ کردن وحرف زدن به شیوه کتابی رونداشتم .اگر هم آهنگی یا شعری را یاد می گرفتم

علتش تکرار بیش از حد آن بود.

همیشه درس های حفظی مانند علوم،فارسی را به صورت داستان یا جان بخشیدن یاد می گرفتم.

تاریخ و جغرافیاو عربی وزبان راهم هیچ وقت یاد نمی گرفتم.یادگیری اسم و موقعیت آدمها برای من

جذابیتی نداشت.البته الان هم ندارد.

مثلا در امتحان علوم دبستان در جواب سوالی که :

چرا وقتی آب را حرارت می دهیم، جوش می آیدو بخار می شود؟

چون مولکول ها هم مثل من طاقت گرما را ندارند از گرما عصبانی می شوند وبا بقیه آدمها(مولکولها)

 دعوایشان میشود،به همدیگر تنه می زنند وبعد دعواشون بیشتر میشود.آنهایی که تو دعوا میمیرن

روحشون بخار میشود میروند به هــــــــــوا.

تو دبیرستان و دانشگاه هم به همین روال یاد می گرفتم.ولی باز هم تو تاریخ و ادبیات مشکل داشتم.تا 

جایی که ترم اول 3 واحد ادبیات را حذف کردم و تاریخ تمدن را هم ترم آخر با نمره ی7 افتادم.

ولی درسهایی مثل بیماریهای گیاهی،افات گیاهی،فیزیولوزی،قارچ شناسی و.......رابه راحتی با همین

روش یاد می گرفتم.وهیچ وقت فراموش نمی کردم.

تمام جانورها و بیماری ها را به افرادی که می شناختم تشبیه می کردم.بعضی اوقات خجالت می کشیدم

و خنده ام می گرفت که به عمه و خاله و عمو و پسرعمو و.....به چشم یک جانور نگاه می کنم.

مثلا سوسک سیاه :که نمی گم به کی تشبیه کردم....

زمستان را به صورت لارو در زير خاك به سر مي برد. در اوائل بهار از برگهاي ضعيف غلاتي كه تازه سبز شده اند تغذيه مي كنند.بعداز مرحله لاروی وارد فاز انفرادی می شود واز قسمتهایی مانند ساقه، برگ.پوشینه و ریشک ها تغذیه می کند.ودر مرحله ی جانور کامل،از اندان های زایشی گیاه تغذیه می کند.

زمستان را به صورت لالادرزیر پتویش به سر می برد.درابتدای صبح های بهاری از تکه های مانده و کوچک نان

تازه پخت شده تغذیه می کند.وقتی که از مرحله لالایی خارج شد تنها وارد اتاقش می شود واز

پاها ،کف دست و پوست و انگشتان دست همسرش تغذیه می کند و در مرحله ی آخر هم از اندام های

زایشی مانند تخمدان.

نمی دونید چه زجری داشت تا بخواهم درست بنویسم و گاف ندم.

هیچ وقت یادم نمیره.سال اول دانشگاه بودم تاندوم پای چپم یه چیزاییش شده بود.وقتی صاحبخانمان که یه

زن فوق العاده جدی و خشن بود صدایم زد و گفت :پات بهتره؟

من در جواب گفتم:بله خوبه سلام داره خدمتتون.....باز هم نتونستم جدی جواب بدهم.

نمی دونید اون چه قیافه ای شد من چه قیافه ای.!!خیلی خجالت کشیدم.فکر کرد دارم مسخره اش می کنم.

بنده خدا نمی دونست دست خودم نیست.نمی دونست شاید به خاطر نوع برخوردهاو حرف زدن هامه که

اطرافیانم ،همیشه می گن:خب اینکه چیزی تو دلش نیست.زود ناراحت میشه،زود هم فراموش می کنه.

من به این شیوه عادت کردم.شعر حفظ کردن برام سخته.

یکی دیگه از دلایلی که نمی تونم قلمبه سلمبه حرف بزنم همینه.تا 5دقیقه ی اول میتونم ولی دوباره

برمیگردم به ذات خودم. قیافم خنده دار میشه .نمی تونم یه حرفیو پیچونم و همیشه به راحت ترین شکل

ممکن مطرح می کنم.

این خیلی اذیتم میکنه،.......اطرافیانم دچار سوء تفاهم میشن.

من چی کار کنم؟


پی نوشت :هیچکی نفهمید من چی گفتم

+ نوشته شده در  90/04/30ساعت 19  توسط ستایش  | 

یه دختر داریم شــــــــــــــــاه نداره صورتی داره مــــــــــــــــاه نداره

وای وای وای...آخ  آخ  آخ...

خواستگار که می آد همه یه جور دیگه نگات میکنن...همه مهربون میشن...گاهی بهت خیره میشن...

خواستگار که می اد مامان سخت گیر میشه...هی نصیحت می کنه...هی نصیحت می کنه...

یاد آرزوش که دیدنت تو لباس عروسه می افته...خواستگار که می آد داداش کوچیکه هی تیکه می ندازه

با چشاش بهت می خنده....با همه ی پرروگیش هی نگات می کنه و سرش و می ندازه پایین...به مامان میگه

هر کی اینو ببره از تو سالن برش می گردونه...بیخود خرج گردن خودتون نندازین...مامان هم دلش ضعف میره.

خواستگار که می آد ،داداش بزرگه یهو یادش می افته خواهر کوچولوش بزرگ شده...تا یه جا خلوت گیرت بیاره

می گه...حالا اگه وصلت سر گرفت میریم سمساری  با 500هزارتومان کل جهیزیتو می خریم، بعدشم کلی

می خنده...به مامان می گه ببین طرف زیر سه تومن درآمد داره ردش کنیدوگرنه بیچاره میشه باید مهریه بده.

خواستگار که می آد خواهر می گه از الان بگم شوهرت اومد اینجا من کار نمیکنما....من باید همراه عروس بیام

آرایشگاه...بعد یهو ناراحت میشه...می گه تو که شوهر کن نیستی،فقط یه عده ای رو اسگل می کنی...

خواستگار که می آد از همه بیشتر از بابا خجالت می کشی...از سکوتش ناراحت می شی...چشاش پراز غم

میشه ....وقتی یهو با همه سکوته عمیقش میگه خودت می دونی... بغض می کنی...بغض میکنه...

 تو فکر میره ،تو فکر میری ،انگار دوست نداری بابات حرفی بزنه ...انگار بهت بر می خوره ...چراش و نمی دونم.


صدای پچ پچش با مامان رو می شنوم که می گه خب نظرش چیه؟

صدای سکوت مامان رو می شنوم سرش رو میندازه پایین بی هیچ حرفی...

خواستگار که می آد تو یهو بزرگ میشی...همه می گن زندگی توئه...خودت می دونی...درست فکر کن

بهترین تصمیم رو بگیر...هیچ کس جرئت نمیکنه نظر قطعی بده...

خواستگار که می آد ،هیچ کس نمی فهمه که چقدر به هم میریزی...جز خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا...

خواستگار که میره احساس آسودگی می کنی...دادش کوچیکه همچنان تیکه می ندازه...داداش بزرگه میگه

انقدر نرو که دیگه از سمساری هم نتونیم جهیزیه بخریم...خواهرت میگه من که گفته بودم...فقط یه چندروزی

اعصاب ماو خودش و به هم ریخت...مامانت امیدش ناامید میشه چندروزی تو فکر میره و دوباره روال عادی ...

بابات هم ...هیچ وقت این حسشو نفهمیدم.


+ نوشته شده در  90/04/23ساعت 0  توسط ستایش  |