ستایش

خدایا دردم اومد

توی راه که بودم یک چیزی توی گلویم قلمبه  شد. طاقت نداشتم خودم را جمع  وجورکنم و قورت بدهم و بگویم اتفاقی نیفتاده.  

همیشه دلم از اتفاقات بد خبر می دهد. از آخرین نگاهی که راهمو بست، از هوای بی کسی.

 این ترس ازدست رفتن همیشه با من بود.

 با خودم گفتم خــــــــــدایا، بی معرفت شدی؟

التماست کردم خداااااااااااااااااااااااااااااایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خدایا تو بودی و یه تیزی، یه دل پر از التماس، که همه بشنوند صدای فریادمو غیر از مامان.

همه‌چیز واقعی بود، تلخ بود، سخت بود، درد بود، دور از دسترس بود، فیلم ترسناک نبود. تو همه وجودم، تو تنها باورم بودی وبس.

 خدایا "دردم" اومد.

خدایا، وقتی دست وپا میزنم برای اینکه خبر بدهم اوضاع خیلی هم خوب است و نمی‌توانم آخرش کلمات را جمع و جور کنم وتلاش می‌کنم ناراحتی‌اتم را پشت سکوتم  پنهان کنم ، تاب نمی آورم.

نمیدانم به من رحم کردی یا به آبروی پدرو مادرم.

وتو ای مرد بالهوس، امیدوارم روزی بفهمی زن شکننده و حساس است.

جواب کارتو فقط خدا و خــــــــــــــدا

خدایا شاکی ام، خسته ام

از زمین و آسمان، دلم گرفته از بالهوسی مردان بی شـــــــــــــــــــــــــــرف و خودکامه، از آدمهایی که، نگاهمو، حرفامو نمیفهمن. از این مرده های متحرک.

کم کم به این نتیجه رسیدم، شاید بهتر است به آدمها ..حتی به دورو بری هایم٬ زیاد نزدیک نشوم...شاید باید فاصله را رعایت کرد..چون وقتی بهشان نزدیک می شوی، فکر میکنند میخواهی مدام زیر نظرشان بگیری، دائم توی زندگیشان باشی، چون چیزهایی می بینی که یکی یکی روی باورهایت نسبت به آن آدم خط می زنند و این خیلی دردناک است.

خدایا هر چه بود گذشت، ولی این گذشته رو وسیله تادیب من قرار ده نه وسیله خشم بر من.

+ نوشته شده در  93/05/03ساعت 18  توسط ستایش  | 

خدایا دردم اومد

توی راه که بودم یک چیزی توی گلویم قلمبه  شد. طاقت نداشتم خودم را جمع  وجورکنم و قورت بدهم و بگویم اتفاقی نیفتاده.  

همیشه دلم از اتفاقات بد خبر می دهد. از آخرین نگاهی که راهمو بست، از هوای بی کسی.

 این ترس ازدست رفتن همیشه با من بود.

 با خودم گفتم خــــــــــدایا، بی معرفت شدی؟

التماست کردم خداااااااااااااااااااااااااااااایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خدایا تو بودی و یه تیزی، یه دل پر از التماس، که همه بشنوند صدای فریادمو غیر از مامان.

همه‌چیز واقعی بود، تلخ بود، سخت بود، درد بود، دور از دسترس بود، فیلم ترسناک نبود. تو همه وجودم، تو تنها باورم بودی وبس.

 خدایا "دردم" اومد.

خدایا، وقتی دست وپا میزنم برای اینکه خبر بدهم اوضاع خیلی هم خوب است و نمی‌توانم آخرش کلمات را جمع و جور کنم وتلاش می‌کنم ناراحتی‌اتم را پشت سکوتم  پنهان کنم ، تاب نمی آورم.

نمیدانم به من رحم کردی یا به آبروی پدرو مادرم.

وتو ای مرد بالهوس، امیدوارم روزی بفهمی زن شکننده و حساس است.

جواب کارتو فقط خدا و خــــــــــــــدا

خدایا شاکی ام، خسته ام

از زمین و آسمان، دلم گرفته از بالهوسی مردان بی شـــــــــــــــــــــــــــرف و خودکامه، از آدمهایی که، نگاهمو، حرفامو نمیفهمن. از این مرده های متحرک.

کم کم به این نتیجه رسیدم، شاید بهتر است به آدمها ...حتی به دورو بری هایم٬ زیاد نزدیک نشوم...شاید باید فاصله را رعایت کرد..چون وقتی بهشان نزدیک می شوی، فکر میکنند میخواهی مدام زیر نظرشان بگیری، دائم توی زندگیشان باشی، چون چیزهایی می بینی که یکی یکی روی باورهایت نسبت به آن آدم خط می زنند و این خیلی دردناک است.

خدایا هر چه بود گذشت، ولی این گذشته رو وسیله تادیب من قرار ده نه وسیله خشم بر من.

+ نوشته شده در  93/05/03ساعت 18  توسط ستایش  | 

دلم آرامش می خواهد. به هر قیمتی...

دلم می خواد از چشمام بفهمی که چه قدر برام مهم بودی و چه نقشی رو تو زندگی من بازی کردی... ولی بعضیا وجود آزار دهندشونو چنان در ذهنم حک کردند که انگار هیچ وقت دست بردار ذهنم نخواهد بود.

+ نوشته شده در  93/04/13ساعت 2  توسط ستایش  | 

آیت الله بهجت:


هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست،

   زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد،

ای کاش من هم مثل او به خدایم ایمان داشتم...


وقتي بازي دو طرفه باشد !!!، .... ولي اگر قرار باشد آدم به بازی گرفته شود ، بازي احمقانه مي شود.



+ نوشته شده در  92/06/22ساعت 0  توسط ستایش  | 

:)

خداروشکر، بعد از گذشت چندین سال ،خاطری خوش برای لرزاندن دلم نمانده.


+ نوشته شده در  92/05/12ساعت 23  توسط ستایش  | 

نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش

نوشت:

پسرم!

یک بهار،یک تابستان،یک پاییز،یک زمستان را دیدی!

زین پس همه چیز جهان تکراریست جز

مهربانی!

+ نوشته شده در  92/03/14ساعت 23  توسط ستایش  | 

/////

  انگار  هزار بار برخاسته ای و هزار یک جمله ی گفتنی و نگفتنی را – آزادانه – و بی تکلف – تند تند نوشته ای ... بعد با خودت می گویی : آخیش ... بالاخره تمام شد ، نوشتمشان ... حالا که نوشته ام ، حتما می توانم فریادشان هم بزنم ...، چه اهمیت دارد که بقیه چه قضاوتی خواهند کرد ؟

رویای دلچسبی ست اما حیف ..بیدار که می شوی ، هرچه آن دفتر را ورق می زنی ، اثری از آن کلمه ها نیست . روزهایی زیادی ست که حس می کنم که برای رنگ کردن ِ بعضی لحظه ها کم می آورم .

+ نوشته شده در  91/06/01ساعت 20  توسط ستایش  | 

زن كه باشي ....

دست خودت نيست ،

زن كه باشي گاهي دوست داري تكيه بدهي ، پناه ببري ، ضعيف باشي .

دست خودت نيست ،

زن كه باشي گه گاه حريصانه بو مي كني دست هايت را

شايد كه عطر تلخ و گس مردانه اش ، لابه لاي انگشت هايت مانده باشد .

دست خودت نيست ،

زن كه باشي گاهي رهايش مي كني و پشت سرش آب مي ريزي و قناعت مي كني به روياي حضورش .

دست خودت نيست ،

زن كه باشي همه ي ديوانگي هاي عالم را بلدي ....
+ نوشته شده در  91/05/24ساعت 1  توسط ستایش  | 

زلیخاه زندگی تو

من هنوزم گیجم،،،گیج همه ی مهربانی هایت ،صاف وساده بودنت،،،،،می دانی:

رابطه اگر راهش دورباشد،تلاش مضاعف می خواهدوخلاقیت صدچندان.فضاوزمان که یکی نباشد باید فضابسازی.باید توهم کنی،حواست به وضع هوا باشد،که کی بخوابد و کی بیدار شود.

دیگرلمس نیست،نگاه نیست،تو هستی وسی ودو حرف و کلماتی که باید بدانی کلمات تواند.

بایدبدانی کدام حرف ،کدام کلمه تب تو را نشان میدهد.کدام کلمه نیازت را.

سکوت خطرناک است.نگاهت نیست که معنایش کند.دستانت نیست که آتش بزند بر تنش..باید بدانی جملاتت را کجا شروع کنی و کجا تمام کنی.

تو می مانی و عشق بازی و سی و دو حرف ؛با تنی با تشنگی مدام.

اما زمانی هست که تنها کاری که می شود کرد این است که سر بر سینه ات گذاشت و سکوت کرد.لعنت به این همه دوری ،وقتی این همه بغلت را می خواهم الان؛وهیچ چیز تسکینم نمی دهد.

سر که می گذاشتم روی سینه ات زمان بین ظهرتا عصر متوقف می شد.عقربه هاروی 12 می ماندو دیگر هیچکس حرفی از انتهای دنیا نمی زد.

همه چیز همان جا بود.روی سینه ی تو تا لب های من.

هنوز وقت این حرف ها نیست.می ترسم وقتی تو هستی،از این عقربه ها می ترسم.

اصلاوقتی تو هستی همه چیزبوی دیگر دارد.از آن بوهاکه همیشه یاد آدم می ماند.

چقدر می میرم،چقدر می میرم برای این بودن که هیچ چیزاز بودنت به من نمی رسد.

من تشنه ام از دیشب با یک بغض غریب که تو باشیو نگاهم کنی که تو چه می دانی حال مرا؟

که من نشسته اماینجا و نگاه می کنم به تو که نیستی.به تنهایی ام که هجوم می آورد،آوار می شود.

من دلم تو را می خواهد .همان آدمی که بلد باشد به دیوانه بازی هایم ،به سادگی هایم بخندد

با من بیاید روی پشت بام خانه بایستدتا خل خلی ترین عکس های 2نفره دنیا را بگیریم

یک آدمی که بلد باشدسرحالم بیاورد.یک آدمی که بداند،کی ، کجا مراباید ببرد.که یک آدمی که بداند مرا.

یک آدمی که دوست دارد به من بگوید که تو خنگولی هستی که لنگه اش توی تمام دنیاپیدا نمی شود.

 که دلم یک آدمی را بخواهدکه دلگیر که می شود از من،تنبیه کندبه سی و هفت بوسه پشت هم بی وقفه.......

پی نوشت:خداوندگاهی انتقام می گیرد

خداوندگاهی انتقام آن همه دوست داشتنمان را می گیرد.

خداوند گاهی انتقام می گیرداز کسانی که دوستشان داشتیم

.
+ نوشته شده در  90/11/17ساعت 15  توسط ستایش  | 

از برکات ماه محرم

 این دهه ی محرمی آدما که چاق میشن هیچ

گربه ها هم شکمشون سیر شده با یه قریواش به ماتحتشون

 با کلی قیافه ونازوچشم و ابرو از کنارت رد میشن.

(فلان فلان شده های زاغول)

 

 

+ نوشته شده در  90/09/18ساعت 9  توسط ستایش  | 

مطالب قدیمی‌تر