ستایش

جا مونده های دلم

غم انگیز است که نتوانم به خودم جرئت ماندن بدهم. وقتی مرزهای روابط آدم های قصه من، با من فرق می کند، حالا هرچقدر هم که خودم را گول بزنم که....بالاخره جایی می رسد که به همه چیز شک کنی.

 هر چقدر هم از فاصله دور، تفاوت هایمان را هدایت کنیم، یکهو به جایی می رسیم که دیگر زمان و مکان بی معنی است و به اندازه همه ی روزهای با هم بودنمان اما واگر، باید و نباید، هست. به اندازه عمق دوست داشتنمان شکاف هست.

می دانی؟ گوشه دلم!

نمی دانستم، من هر چقدر هم که خواسته هایم، دردهایم، آرزوهایم را زمزمه کنم، فریاد بزنمشان، عصیانگری کنم، لب از لب نمی گشایی و سکوت نمی شکند. نمی دانستم، همیشه این منه خنگول نخودی زندگی تو باید باشم. کنار بایستم و تماشا کنم و به جای شنیدن هر کلمه و هر تسلایی فقط یه جور احمقانه ای، برای ناکامی هایم گریه کنم و زار بزنم.

آدمی است دیگر، دلش می خواهد مهر بر دهانش بزند و من هم این دهان بسته را مثل واقعیتی که هیچ کاریش نمی شود کرد، بپذیرم. دوست دارد از ناگفته هایش، نبودن هایش، خوب بلدش باشم.

من اصلا نمی دانستم، برای دیده شدن، برای خواسته شدن، باید شانه خالی کنی، خودخواه باشی، کم و بی اعتنا باشی، خود واقعیت نباشی، نقش بازی کردن را خوب بلد باشی.    

نمی دانستم برای شنیدن صدایت باید بهانه ای تازه داشت تا همه ی وجودم سرشار از خوشبختی شود.

می دانی جون دلم!

برای ندیدن و نبودن حتما نباید راه دوری رفته باشی. یک حرف کافی است که آتش بزند بر جانت.  

دلم که برایت تنگ شد، از سر همان خیابان تا... پیاده می روم. روی تک تک صندلی هایش تنها می نشینم تا ذره ای از بغض و دلتنگی ام را التیام بخشم.

پایان این قصه و نوشته ناکامی، چشم هایم که دیگر اشکی برای ریختن ندارد و چند بوسه برای بدرقه ادامه راهت....

پ.ن.: وقتی بیشتر از خودم دلواپس تنهایی منی دوستت دارم. وقتی دست و پا میزنی تا لا به لای حرفهایت خوابت نبرد، دوستت دارم.

پ.ن: کاش بیشتر بی هوا میگفتی خنگول من، دوست دارم.

+ نوشته شده در  93/07/29ساعت 1  توسط ستایش  | 

...

ما آدما ؛همیشه دلتنگ اونی هستیم که نیست ، حوصله ی کسی رو نداریم که هست، اونی رو پس میزنیم که دوستمون داره، مراقب و نگرانمونه !.... به خاطر همینه که هیچ وقت خوشحال نیستیم ... !!

یک روز بیدار میشی و میبینی.... اون رو از دست دادی.

+ نوشته شده در  93/07/10ساعت 22  توسط ستایش  | 

کلمه ای از جنس تسلا

می دانم که گله ای ندارم، گله ای هم اگر باشد، از "تو" نیست، از خود "من"  است، از حماقت های من است.

نمی دانم که می دانی؟

که چقدر سخت است این روزها؟ اصلا سختی تمام این روزها این است که من آدم رفتن نیستم. می گویم خداحافظ، نمی روم، دل دل می کنم و دل نمی کنم. اصلا مگر گذاشتن و برداشتن آجرهایی که با محبت و حماقت چیده شده اند، آسان است؟

به عکست خیره می شوم، حرف می زنم چه شد تو را انتخاب کردم؟ دوست گرفتم؟ چه شد که دوستت دارم؟

همین دو سوال کافی است که، تلاش مضاعف کنم که بخواهم دوباره ببینمت، خود خودت را، فارغ از همه چیز، که با خود بگویم: باید مثل روز اول ببینمش، مثل وقتی که از بین آن همه، روی او کلیک کردم، بزرگش کردم، جدایش کردم، در دلم، نگاهم.

 اصلا چه شد تافته ای جدا بافته شدی؟

اصلا باید سلول های دست خورده ی خاکستری مغزم را که بوی تعفن گرفته اند را از لا به لای تمام سلول هایم جدا کنم تا هر حرف و هر اشاره ای من را به گذشته ای که ب خیر گذشت، قلاب نکند، تا کمی بتوانم آرام تر ، بی بغض تر و مهربان تر باشم.

نمی دانم کی می شود، اصلا می شود؟ صبح ها دعا کنم خدایا اتفاق بدی نیفتد و شب ها یه جور احمقانه ای زار نزنم و از روزی که گذشت راضی باشم. اصلا می شود اعتماد کرد، به خنده هایی که به یه لحظه هق هق می شوند.

پی نوشت: دلم می خواهد یک کلمه ای پیدا کنم و مثله یه دستمال خنک و نم دار بگذارمش روی زخم های ملتهب این روزهای دلم.

 

+ نوشته شده در  93/06/23ساعت 3  توسط ستایش  | 

دلم آرامش می خواهد. به هر قیمتی...

دلم می خواد از چشمام بفهمی که چه قدر برام مهم بودی و چه نقشی رو تو زندگی من بازی کردی... ولی بعضیا وجود آزار دهندشونو چنان در ذهنم حک کردند که انگار هیچ وقت دست بردار ذهنم نخواهد بود.

+ نوشته شده در  93/04/13ساعت 2  توسط ستایش  | 

آیت الله بهجت:


هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست،

   زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد،

ای کاش من هم مثل او به خدایم ایمان داشتم...


وقتي بازي دو طرفه باشد !!!، .... ولي اگر قرار باشد آدم به بازی گرفته شود ، بازي احمقانه مي شود.



+ نوشته شده در  92/06/22ساعت 0  توسط ستایش  | 

:)

خداروشکر، بعد از گذشت چندین سال ،خاطری خوش برای لرزاندن دلم نمانده.


+ نوشته شده در  92/05/12ساعت 23  توسط ستایش  | 

نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش

نوشت:

پسرم!

یک بهار،یک تابستان،یک پاییز،یک زمستان را دیدی!

زین پس همه چیز جهان تکراریست جز

مهربانی!

 

+ نوشته شده در  92/03/14ساعت 23  توسط ستایش  | 

/////

  انگار  هزار بار برخاسته ای و هزار یک جمله ی گفتنی و نگفتنی را – آزادانه – و بی تکلف – تند تند نوشته ای ... بعد با خودت می گویی : آخیش ... بالاخره تمام شد ، نوشتمشان ... حالا که نوشته ام ، حتما می توانم فریادشان هم بزنم ...، چه اهمیت دارد که بقیه چه قضاوتی خواهند کرد ؟

رویای دلچسبی ست اما حیف ..بیدار که می شوی ، هرچه آن دفتر را ورق می زنی ، اثری از آن کلمه ها نیست . روزهایی زیادی ست که حس می کنم که برای رنگ کردن ِ بعضی لحظه ها کم می آورم .

+ نوشته شده در  91/06/01ساعت 20  توسط ستایش  | 

زن كه باشي ....

دست خودت نيست ،

زن كه باشي گاهي دوست داري تكيه بدهي ، پناه ببري ، ضعيف باشي .

دست خودت نيست ،

زن كه باشي گه گاه حريصانه بو مي كني دست هايت را

شايد كه عطر تلخ و گس مردانه اش ، لابه لاي انگشت هايت مانده باشد .

دست خودت نيست ،

زن كه باشي گاهي رهايش مي كني و پشت سرش آب مي ريزي و قناعت مي كني به روياي حضورش .

دست خودت نيست ،

زن كه باشي همه ي ديوانگي هاي عالم را بلدي ....
+ نوشته شده در  91/05/24ساعت 1  توسط ستایش  | 

زلیخاه زندگی تو

من هنوزم گیجم،،،گیج همه ی مهربانی هایت ،صاف وساده بودنت،،،،،می دانی:

رابطه اگر راهش دورباشد،تلاش مضاعف می خواهدوخلاقیت صدچندان.فضاوزمان که یکی نباشد باید فضابسازی.باید توهم کنی،حواست به وضع هوا باشد،که کی بخوابد و کی بیدار شود.

دیگرلمس نیست،نگاه نیست،تو هستی وسی ودو حرف و کلماتی که باید بدانی کلمات تواند.

بایدبدانی کدام حرف ،کدام کلمه تب تو را نشان میدهد.کدام کلمه نیازت را.

سکوت خطرناک است.نگاهت نیست که معنایش کند.دستانت نیست که آتش بزند بر تنش..باید بدانی جملاتت را کجا شروع کنی و کجا تمام کنی.

تو می مانی و عشق بازی و سی و دو حرف ؛با تنی با تشنگی مدام.

اما زمانی هست که تنها کاری که می شود کرد این است که سر بر سینه ات گذاشت و سکوت کرد.لعنت به این همه دوری ،وقتی این همه بغلت را می خواهم الان؛وهیچ چیز تسکینم نمی دهد.

سر که می گذاشتم روی سینه ات زمان بین ظهرتا عصر متوقف می شد.عقربه هاروی 12 می ماندو دیگر هیچکس حرفی از انتهای دنیا نمی زد.

همه چیز همان جا بود.روی سینه ی تو تا لب های من.

هنوز وقت این حرف ها نیست.می ترسم وقتی تو هستی،از این عقربه ها می ترسم.

اصلاوقتی تو هستی همه چیزبوی دیگر دارد.از آن بوهاکه همیشه یاد آدم می ماند.

چقدر می میرم،چقدر می میرم برای این بودن که هیچ چیزاز بودنت به من نمی رسد.

من تشنه ام از دیشب با یک بغض غریب که تو باشیو نگاهم کنی که تو چه می دانی حال مرا؟

که من نشسته اماینجا و نگاه می کنم به تو که نیستی.به تنهایی ام که هجوم می آورد،آوار می شود.

من دلم تو را می خواهد .همان آدمی که بلد باشد به دیوانه بازی هایم ،به سادگی هایم بخندد

با من بیاید روی پشت بام خانه بایستدتا خل خلی ترین عکس های 2نفره دنیا را بگیریم

یک آدمی که بلد باشدسرحالم بیاورد.یک آدمی که بداند،کی ، کجا مراباید ببرد.که یک آدمی که بداند مرا.

یک آدمی که دوست دارد به من بگوید که تو خنگولی هستی که لنگه اش توی تمام دنیاپیدا نمی شود.

 که دلم یک آدمی را بخواهدکه دلگیر که می شود از من،تنبیه کندبه سی و هفت بوسه پشت هم بی وقفه.......

پی نوشت:خداوندگاهی انتقام می گیرد

خداوندگاهی انتقام آن همه دوست داشتنمان را می گیرد.

خداوند گاهی انتقام می گیرداز کسانی که دوستشان داشتیم

.

+ نوشته شده در  90/11/17ساعت 15  توسط ستایش  | 

مطالب قدیمی‌تر