X
تبلیغات
ستایش

ستایش

مرگ تدریجی

یعنی میشه که بهت جای خواب بدن و برات خواب ندیده باشن؟

+ نوشته شده در  92/07/06ساعت 23  توسط ستایش  | 

آیت الله بهجت:


هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست،

   زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد،

ای کاش من هم مثل او به خدایم ایمان داشتم...


وقتي بازي دو طرفه باشد !!!، .... ولي اگر قرار باشد آدم به بازی گرفته شود ، بازي احمقانه مي شود.



+ نوشته شده در  92/06/22ساعت 0  توسط ستایش  | 

نمی خواهم چشمانی را ببینم که شوقی در آن نیست


+ نوشته شده در  92/05/20ساعت 22  توسط ستایش  | 

:)

خداروشکر، بعد از گذشت چندین سال ،خاطری خوش برای لرزاندن دلم نمانده.


+ نوشته شده در  92/05/12ساعت 23  توسط ستایش  | 

نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش

نوشت:

پسرم!

یک بهار،یک تابستان،یک پاییز،یک زمستان را دیدی!

زین پس همه چیز جهان تکراریست جز

مهربانی!

+ نوشته شده در  92/03/14ساعت 23  توسط ستایش  | 

/////

  انگار  هزار بار برخاسته ای و هزار یک جمله ی گفتنی و نگفتنی را – آزادانه – و بی تکلف – تند تند نوشته ای ... بعد با خودت می گویی : آخیش ... بالاخره تمام شد ، نوشتمشان ... حالا که نوشته ام ، حتما می توانم فریادشان هم بزنم ...، چه اهمیت دارد که بقیه چه قضاوتی خواهند کرد ؟

رویای دلچسبی ست اما حیف ..بیدار که می شوی ، هرچه آن دفتر را ورق می زنی ، اثری از آن کلمه ها نیست . روزهایی زیادی ست که حس می کنم که برای رنگ کردن ِ بعضی لحظه ها کم می آورم .

+ نوشته شده در  91/06/01ساعت 20  توسط ستایش  | 

زن كه باشي ....

دست خودت نيست ،

زن كه باشي گاهي دوست داري تكيه بدهي ، پناه ببري ، ضعيف باشي .

دست خودت نيست ،

زن كه باشي گه گاه حريصانه بو مي كني دست هايت را

شايد كه عطر تلخ و گس مردانه اش ، لابه لاي انگشت هايت مانده باشد .

دست خودت نيست ،

زن كه باشي گاهي رهايش مي كني و پشت سرش آب مي ريزي و قناعت مي كني به روياي حضورش .

دست خودت نيست ،

زن كه باشي همه ي ديوانگي هاي عالم را بلدي ....
+ نوشته شده در  91/05/24ساعت 1  توسط ستایش  | 

زلیخاه زندگی تو

من هنوزم گیجم،،،گیج همه ی مهربانی هایت ،صاف وساده بودنت،،،،،می دانی:

رابطه اگر راهش دورباشد،تلاش مضاعف می خواهدوخلاقیت صدچندان.فضاوزمان که یکی نباشد باید فضابسازی.باید توهم کنی،حواست به وضع هوا باشد،که کی بخوابد و کی بیدار شود.

دیگرلمس نیست،نگاه نیست،تو هستی وسی ودو حرف و کلماتی که باید بدانی کلمات تواند.

بایدبدانی کدام حرف ،کدام کلمه تب تو را نشان میدهد.کدام کلمه نیازت را.

سکوت خطرناک است.نگاهت نیست که معنایش کند.دستانت نیست که آتش بزند بر تنش..باید بدانی جملاتت را کجا شروع کنی و کجا تمام کنی.

تو می مانی و عشق بازی و سی و دو حرف ؛با تنی با تشنگی مدام.

اما زمانی هست که تنها کاری که می شود کرد این است که سر بر سینه ات گذاشت و سکوت کرد.لعنت به این همه دوری ،وقتی این همه بغلت را می خواهم الان؛وهیچ چیز تسکینم نمی دهد.

سر که می گذاشتم روی سینه ات زمان بین ظهرتا عصر متوقف می شد.عقربه هاروی 12 می ماندو دیگر هیچکس حرفی از انتهای دنیا نمی زد.

همه چیز همان جا بود.روی سینه ی تو تا لب های من.

هنوز وقت این حرف ها نیست.می ترسم وقتی تو هستی،از این عقربه ها می ترسم.

اصلاوقتی تو هستی همه چیزبوی دیگر دارد.از آن بوهاکه همیشه یاد آدم می ماند.

چقدر می میرم،چقدر می میرم برای این بودن که هیچ چیزاز بودنت به من نمی رسد.

من تشنه ام از دیشب با یک بغض غریب که تو باشیو نگاهم کنی که تو چه می دانی حال مرا؟

که من نشسته اماینجا و نگاه می کنم به تو که نیستی.به تنهایی ام که هجوم می آورد،آوار می شود.

من دلم تو را می خواهد .همان آدمی که بلد باشد به دیوانه بازی هایم ،به سادگی هایم بخندد

با من بیاید روی پشت بام خانه بایستدتا خل خلی ترین عکس های 2نفره دنیا را بگیریم

یک آدمی که بلد باشدسرحالم بیاورد.یک آدمی که بداند،کی ، کجا مراباید ببرد.که یک آدمی که بداند مرا.

یک آدمی که دوست دارد به من بگوید که تو خنگولی هستی که لنگه اش توی تمام دنیاپیدا نمی شود.

 که دلم یک آدمی را بخواهدکه دلگیر که می شود از من،تنبیه کندبه سی و هفت بوسه پشت هم بی وقفه.......

پی نوشت:خداوندگاهی انتقام می گیرد

خداوندگاهی انتقام آن همه دوست داشتنمان را می گیرد.

خداوند گاهی انتقام می گیرداز کسانی که دوستشان داشتیم

.
+ نوشته شده در  90/11/17ساعت 15  توسط ستایش  | 

از برکات ماه محرم

 این دهه ی محرمی آدما که چاق میشن هیچ

گربه ها هم شکمشون سیر شده با یه قریواش به ماتحتشون

 با کلی قیافه ونازوچشم و ابرو از کنارت رد میشن.

(فلان فلان شده های زاغول)

 

 

+ نوشته شده در  90/09/18ساعت 9  توسط ستایش  | 

این نیز بگذرد...

وقتی هیجان زده باشی و خسته و زیر بارِ کار و استرس ِ دانشگاه و اینها، حس ِ له شدن داشته باشی ، عصبانی می شوی و نتیجه اش می شود ...... آنوقت حالا باید بیایی و اعتراف کنی که :

" دلم تنگ شده بود . خیلی زیاد. هرکس نداند خودم خوب می دانم که چقدر پستهای این وبلاگ شکل ِ روزهای ِزندگیم بودند. هر از گاهی که به آرشیوش نگاهی می اندازم دلم به اندازه همه ی آن خاطره ها می گیرد . من اینجا شکل خودم بودم (هستم ؟) ، ادعایی نبوده و نیست ،. دوست دارم هین جا باشم و بنویسم . مثل گذشته ها . چکار کنم ؟ نمی توانم گذشته ای را که برایم عزیز بوده رها کنم .... ،حالا اوضاع هم کمی آرامتر شده . نه اینکه خوب ِ خوب ، ولی خدا را شکر ...مسیر دیگری رقم خورد و راهم را عوض کرد . راهی که برایش زحمت کمشیده بودم و یک دوره فرسایشی ِ پراسترس را گذرانده بودم  . خود ِ خدا خواست اینبار ... و من فقط هرچه او پیش آورد پذیرفتم .

1-اگر از حال ما می پرسید زیر حجم سنگینی از کتاب و مقاله ها (اکثراً نخوانده!) که روز به روز هم تعدادشان زیادتر می شود در حال دفن شدنم! تکنولوژی پیشرفت کرده و الان به جای کتاب های سنگین و رنگارنگ سنتی ٬ علم شده ebook و میریزیم توی این سی دی ها و دی وی دی های کوچک و همه جا با خودمان می بریم! اگر ازین راهزنانی که به امام محمد غزالی حمله کردند و یک چیزی گفتند در این مایه ها که " همه علمت اینه؟ تو کتابا؟ متاسفیم برات!" و کتابهایش را آتش زدند  امروزه هم بودند دیگر راهزن ها نمی توانستند ازین جمله های شیک بگویند! ولی یک چیزی این وسط کم شده...اون لذتی که در کتاب دست گرفتن و ورق زدن و مخصوصا!  زیر جمله ها خط کشیدن بود را دیگر در این حالت نداری...گاهی به شدت هوس می کنم دور جمله ای خط بکشم.. هرچند تکنولوژی جدید این مشکلات را هم تا حدودی حل کرده و اگر پول حسابی خرج کنید با قلم نوری ها می شود خط خطی کرد ولی نه...باز هم هیچی مثل لم دادن روی کاناپه و کتاب دست گرفتن نمی شود...

2-زندگی به شدت در حال گذره و تو اصلا نمی دانی چه خواب و خیالهایی برایت دیده و کجا قرار است برود... ولی تلاشت را می کنی که جای خوبی باشد ! بقیه اش مهم نیست...فقط مهم اینجاست که وقتی بعداً نشستی نگاه کردی به گذشته ، با خودت بگی" من همه تلاشمو کردم"...

3-ممنون از رفقای انگشت شماری که سراغم را گرفتند .همین



+ نوشته شده در  90/08/23ساعت 9  توسط ستایش  | 

مطالب قدیمی‌تر